|
|
||
|
همه گرفتارن یه سلام آجیلی دیگه :) بی خیال، خودم دوباره شروع می کنم به نوشتن این آجیل دونی... شاید این گردو و فندوق خان برگردن، ولی حیف .... نه که برنگشتن تازشم کلی واسه خودشون گرفتاری هم درست کردن :( یا این فندق کچل قرار بود بیاد یه سری به ما بزنه... که بگیم سر زده، سر زده! که نشد. نمیاد که هیچ می خواد واسه فوق ترجمه متون آجیلی به زبان فارسی کنکور بده. آخه من بهش میگم چه فایده که این آدما به جای هم زبونی با ما هی ما رو می شکنن و می خورن، فرقی هم نمی کنه تو چه حالی هستن شادن یا عصبی، دور هم جمعن... گل میگن و گل میشنون، یا پایه فوتبال حرص می خورن :) در اینجا یه نکته کنکوری: 1) آجیل میخورن 2) حرص می خورن 3) ناخن می خورن 4) آجیل به همراه حرص می خورن 5) 4مورد بالا درست می باشد به هر حال این دوتا آجیل منو دست تنها گذاشتن. احساس می کنم یه کم افسردگی آجیلی گرفتم. دلم میخواد برم دوباره زبان بین الآجیلی آجیلیمو تقویت کنم، که ایشالا انرژی آجیلی همراه با ارواح آجیلی در روح من حلول کنه :) به امید اون روز، پسته رو با دندون نشکنید، پسته خندون بخورید :) + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:49 توسط پسته
|
سلام بعد 2سال سلام به همه به اوناای که هستن، سلام به اونای که یه زمانی بودن و رفتن... رفتن به سمت سرنوشتشون ... از زمانی که ما آجیلها این بلاگو درست کردیم 2سالی می گذره، ولی متاسفانه فقط 7ماهی فعال بود. ولی من 2باره اومدم که شاید زندهاش کنم، به یاد 2سال پیش... الان درست 1سالی هست که از زندگی مشترک من وگردو می گذره :) امیدوارم سالیان دراز کنار هم باشیم، البته با خوشی و تندرستی :) (الهی امین) راستی دلم واسه فندوق شیطون خیلی تنگ شده... امیدوارم هرجا که هست خوب و خوش باشه و امتحاناشو با موفقیت پشت سر بزاره :) خوب دوستان گلم امیدوارم ما رو مثل گذشته کنارتون بپذیرید :) شاد باشید و آجیلی... + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:3 توسط پسته
|
عشق... روزي مردي، عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند. او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد: «براي چه عقربي را که نيش مي زند، نجات مي دهي؟» مرد پاسخ داد: «اين طبيعت عقرب است که نيش بزند، ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم» + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:28 توسط پسته
|
ازدواح آجيلي :) سلام و صد سلام :) عجبه از اين طرفا! آهان، اينو كه من نبايد بگم... شما بايد بگين :) عاشقي و هزار درد، وقت نميزاره كسي به وبلاجيل (وبلاگ آجيل) برسه! اااه ... عشق چيه، سوتي دادم مثل اينكه. نه بابا، كسي عاشق كسي نشده... حالا شده باشه، چي به شما ميرسه ؟! پس زياد هيجان به خرج ندين، حالا كه من لو دادم قضيه رو، ولي قرار نيست شما هم بُل بگيرين كه! (راستي شما هم وسطي بازي مي كنين كه بُل بگيرين ؟!) حالا كدوم آجيل عاشق كدوم آجيل شده و اصلاً اينجا چه خبره... از اسرار هست، زياد سعي نكنين سر از آجيلدوني ما در بيارين، اصلاً ما اومديم بپرسيم اين چند وقته كدومتون عاشق شدين و كي قراره با كي بادا بادا مبارك باد بشه! اصلاً ببينم اين چند وقته كه ما نبوديم, شما هم يادتون رفت آجيلها رو ؟! :) فقط بلدين بشينين پاي فوتبال دق و دلي بازي رو سر ما در بيارين و بعدش هم ببازين و ... آخه اين تو رسم آجيلي ما نيست! ببرين، يه جوره؛ ببازين، يه جور ديگه! ما آجيلها هم دل داريم ;) خلاصه دست پيش رو گرفتم كه پس نيفتم. در حد عروسي آجيلي هم خبر داشته باشين بد نيست، مطمئنم تا حالا اين جوري نديدن. اين بار هم نمي بينين، و قطعاً باز هم نخواهيد ديد. پس فقط حسرتش رو بخورين، چون كاري از دست من گردو بر نمياد ;) راستي يه خبر تكميلي در مورد اين ازدواج آجيلي بهتون بدم، اينكه آجيل سوم هم بي ربط نميمونه، يعني اين وصلت يه جوريه كه خود به خود نفر سوم هم فاميل ميشه ... حالا ديگه گير ندين، باشه ؟ :) از اين به بعد قول ميدم بيشتر بيايم پيشتون، كلي خبر دارم كه بايد بدم. البته باز هم در همين حد خواهد بود ... ;) خوشحال باشين و خوش اخلاق، هر روزتون پر از آجيل :) + نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:4 توسط گردو
|
راز خوشبختی..... بزرگی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را ازفرزانه ترین انسان جهان بیاموزد .
پسرک چهل شبانه روز در بيابان راه رفت ،تا سرانجام به قلعه زيبايی بر فراز کوهی رسيد. مرد فرزانه که پسرک می جست ، آن جا می زيست . اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد وجنب و جوش عظيمی را ديد ؛ تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه وکنار صحبت می کردند ، گروه موسيقی کوچکی نغمه های شيرين می نواخت ، و ميزی مملو از غذاهای لذيذ بومی آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت می کرد ، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برايش توضيح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد برگردد. بعد يك قاشق چايخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ريخت وگفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم ، همچنان که می گردی اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد". پسرک شروع کرد به پايين وبالا رفتن از پله های قصر ، و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت . مرد فرزانه پرسيد :فرشهای ايرانی تالار غذا خوريم را ديدی ؟ باغی را ديدی که ايجادش ، ده سال وقت استادان باغبانی را گرفت ؟متوجه پوست نوشته های زيبای کتابخانه ام شدی ؟ پسرک شرمزده اعتراف کردکه هيچ نديده است . تنها دغدغه او اين بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود ، نريزد مرد فرزانه گفت : " پس برگرد و با شگفتی های دنيای من آشنا شو . اگر خانه کسی را نبينی ،نمی توانی به او اعتماد کنی". پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار ديگر به اکتشاف قصر پرداخت. ابن بار تمام آثار هنری روی ديوارها و آويخته به سقف را تماشا کرد. باغها را ديد و کوههای گرداگردش را، و لطافت گلها را ، و نيز سليقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود بکار رفته بود . هنگامیکه نزد مرد فرزانه بازگشت ، هر چه را که که ديده بود ،با تمام جزييات تعريف کرد. مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست ؟" پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که روغن ريخته است. فرزانه ترين فرزانگان گفت :"پس اين است يگانه پندی که می توانم به تو بدهم : « راز خوشبختی اين است که همه شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبری.» + نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:38 توسط فندق
|
بنی آدم اعضای یک پیکرند موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .» اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . » مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:24 توسط پسته
|
امتحانهاي آجيلي :) سلام سلام، 100 و يكي سلام :) صد تا سلام كه هميشه بوده و هست و خواهد بود، اون يه دونه هم سفارشي بود به خاطر تبريكهاي تولدي كه بهم رسيده بود ;) از همه دوست جونهاي آجيلي مرسي كه اومدن گفتن مبارك باشه! :) اينقدر تولد آجيلي خوبه كه ... نميدونين. وقتي گرد، پسته و فندق رو داشته باشه ديگه غم و غصه يادش ميره. بعد از آجيل جونها هم كه شما دوست جونها، چقدر خوشحال شدم پيامهاتون رو ميخوندم :) باز هم ممنون ... آجيلي باشين هميشه، خندون و شيطون ... ;) + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:43 توسط گردو
|
شب يلدا و تولد آجيلي :) چون اين بار هر 3 تا دونه آجيل دوست داشتيم بنويسيم، مجبور شديم با خود آجيل بنويسيم. اما جدا كرديم كي به كيه ;) ببينين ...: پسته: فندق: گردو:
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 2:9 توسط ▪ آجيل ▪
|
سلام برفي :) سلام سلام، همگي خوب هستيد؟ خدا رو شكر :) + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 0:13 توسط پسته
|
يه سلام آجيلي ... :) سلام سلام، صد تا سلام :) نه، هزار تا تا سلام ... اصلاً يه ميلون سلام، ولش كن كلي سلام. اينقدر سلام كه آدم خوشحال بشه :) مثل اون آقاي پير فيلم يه تيكه نون كه تبريزي آقاي كمال ساخته بود و ميگفت سلام عليكم؛ سلام كه اسم خداست و سلام عليكم يعني خدا هميشه با شماست. خب وقتي بفهمي و حس كنه خدا با تو هست، بسه ديگه. تو دنياي كوچك آجيلي ما اينجوريه، شماها رو نميدونم ديگه ;)
پ.ن: از يه چيزي خيلي ناراحت شدم :( وبلاگ دعواهاي من و مامان وبلاگش رو حذف كرده. لطفاً اگر دختر مامان هنوز اينجا رو ميخونه، يا كسي ازش خبر داره لطف كنه به ما هم بگه... + نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:51 توسط گردو
|
[ صفحه نخست | آرشيو وبلاگ | پست الكترونيك ] |
آجيل گويي
آجيلدوني آجيل خوري قبلاً آحيل نويسها دوستهاي آجيلي روزي يه كم آجيل آجيل درست كن
|
|